تبليغاتX
تیارت


 علی منصوری

 

 

 

ریشه ها

بنا کردن برجی که بشریت بتواند خشم و دیوانگی ، اندوه ، امیدواری  و شادی های کور اش  را از فراز آن فریاد بکشد. . .  کلیسایی نو . . . شاید این عصر بتواند یاری ام کند . . .

مکس بکمن ، ایمان خلاقانه ،1918

 

واژه ی گوتیک نخستین بار توسط جورجیو واساری نقاش و اومانیست ایتالیایی دوره ی رنسانس در قرن شانزدهم مورد استفاده قرار گرفت . او این واژه را  به آثاری  اطلاق می کرد که از دیدگاه اش نه تنها رنگ و بویی از زیبایی و متانت کلاسیک نبرده بودند ، بلکه  نوعی وحشیگری و بربریت  در آنها به چشم می خورد . شاید استفاده ی واساری از این واژه به این دلیل بود که این آثار به شدت با همتایان معاصر ایتالیایی خود  در تضاد بودند . در سال 1910 ویلهلم وورینگر در کتاب" قالب در هنر گوتیک" ،  هنر گوتیک را سبکی در تضاد با ارزش های هنر قرون وسطایی و کلاسیک  بر شمرد . به هر حال آنچه که مسلم است این نکته است که گوتیک سبکی ست که حیات خود را وامدار شیوه ی  تفکرات فلسفی-مذهبی قرون وسطایی است . شاید درست باشد که نخستین بارقه های پیدایش این سبک را در رابطه ی راهب فرانسوی ، شوگر با دیونیسوس تئولوژیست اهل شام ( که تلاشهایی در زمینه ی یکپارچه کردن خرد نو افلاطونی و مسیحیت کرده بود )  جستجو کرد . شوگر به تفسیر و شرح نظریه ای می پراخت که در آن خدا به عنوان نوری ماورایی معرفی می شد که هر ماده و موجود فنا پذیری را به سوی روحانیت و جاودانگی رهنمون می سازد . این نظریه را می توان در  فرمان او برای ساخت محراب جدید کلیسای سنت دنیس ( نام مسیحی دیونیسوس ) در سال 1140 میلادی مشاهده کرد که به عنوان اولین مانیفست معماری گوتیک شناخته می شود .

طراحی و معماری کلیساهای جامع گوتیک به نمادگرایی مسیحیت مربوط است . ستون و پایه ها نشان دهنده ی حواریون و پیامبرانی ست که تکیه گاه و نگه دارنده ی دگما ها و عقاید دین مسیحیت هستند. عیسی مسیح ، سنگ سر طاق است و یک دیوار را به دیگری متصل می کند .  با توجه به گفته ی ویلهلم وورینگر ، در این کلیساها تاکید بر کمال  و همگونی بوسیله ی  ماهیت زادیی از سنگ در جهت بیانی ناب و معنوی صورت می گرفته است : " بدیهی ست که سنگ در اینجا از وزن مادی و ماهوی خود رها شده ، و تنها وسیله ای برای بیانی غیر مادی و معنوی ست " .  ماهیت زدایی از سنگ، در معماری کلیساهای جامع  به معنوی کردن و معنا بخشیدن به ماده می انجامد . وورینگر هنر گوتیک را فراتر از هنر یونان باستان ارزیابی می کند . به این دلیل که به نظر او هنر یونان باستان احساس خود را با ابزار هایی مادی ابراز می کند و در مقابل هنر گوتیک ، به قالبی فراتر از ماده دست می یابد . در عصر گوتیک و رنسانس ، خود آگاهی خلاقانه و درک فردی هنرمند نقش اصلی را ایفا می کرد . نقش تصویر و دریافت آن بسته به نقش فعال بیننده در راستای فراخواندن احساسات و  آگاهی های انسانی بود .

                                                                                   

          

 

الهی شناس آلمانی ،لآلآگرگوری در یادداشتهای خود تاثیر تصویر سازی را بسیار فراتر از نوشته های مکتوب می داند . به نظر او هنرهای تصویری احساسات بشر را با نمایش  دادن صحنه ها و ماجراهای کتاب مقدس بر می انگیزند . تصاویر،  بیننده را با ابزاری مورد خطاب قرار می دهند که بر رفتار و کردار او تاثیر گذار تر است . یکی از اصلی ترین اهداف نقاشان و مجسمه سازان ، در اواخر عصر گوتیک خلق تزئیناتی برای محراب بود که در پشت محراب اصلی قرار می گرفتند و گویی  بیننده را پیش روی کتابی گشوده قرار می دادند . با تصویر سازی محتوای مذهبی کلمات  قشار بی سواد هم قادر بود همانند قشر با سواد جامعه با مفاهیم ارتباط برقرار کرده و به آن واکنش نشان دهد . هانس بلتینگ در کتاب خود همانندی و حضور اظهار می کند که تا زمان اصلاحات مذهبی در قرن شانزدهم ، تصاویر  همچنان تاثیر گذار و الهام بخش مسیحیان بودند .

تغییر مکتب از گوتیک به رمانتی سیسم ، جزئی بود و به اندازه ی تغییر از سبک رومنسک به گوتیک شایان و چشمگیر نبود . در هنر های تصویری ، تغییر عظیم گذر از نمادگرایی و رسیدن به واقع گرایی نبود ، بلکه رسیدن از یک نوع واقع گرایی به نوعی دیگر از آن بود .  در طول گذار از سبک رومنسک و رسیدن به گوتیک ، هیچ نقد هنری  که به ارزیابی هنر بپردازد و کهنه را از نو و خوب را از بد تمیز دهد ، ظاهر نشد . توسعه ی نقد هنری بخشی از دستاوردهای رنسانس بود ، که مشخصا ً به  نظریه های دفاعی از هنر کلاسیک مربوط می شد.  این بدان معنا ست که هنر گوتیک از نظر فکری در وضعیتی بی دفاع قرار گرفت . همه ی ستایش ها نصیب هنر باستان شد و بیشتر لعن و نفرین ها سهم هنری که موخرتر بود . شاید به درستی بتوان ادعا کرد که این به دلیل نبود یک پشتوانه ی نقد هنری ست که هنر گوتیک همچنان ناشناخته و مبهم به نظر می آید .

 

                 

قدیسان سنگی

حیات مجسمه سازی گوتیک به طور جدی و دو قلو واری با معماری این سبک در هم تنیده است، تا جایی که مکان و زمان تولد هر دوی آن ها را می توان کلیسای سنت دنیس دانست . شاید این به این دلیل باشد که در ابتدای امر مجسمه ها تنها وسیله ای برای تزئین نمای بیرونی کلیساهای جامع و سایر مکان های مذهبی به شمار می رفتند . اولین مجسمه های گوتیک را پیکره ی سنگی قدیسان و خانواده های مقدس تشکیل می دادند که به منظور پیراستن راهرو ها و یا ورودی کلیساهای جامع در فرانسه ساخته شده بودند . چیزی که بر ما پوشیده نیست دانستن این نکته است که تا قبل از رواج یافتن سبک گوتیک ، مجسمه ای در فرانسه ی آن روز ساخته نمی شد و قطعاً  ریشه ی اولین پیکره تراشی را در بورگاندی و در کلیسای جامع شاترس( 55-1145 م ) باید جستجو کرد . اگر چه مجسمه های ورودی سلطنتی کلیسای جامع شاترس ، تنها تغییر اندکی نسبت به اخلاف رومنسک خود در سفتی ، صافی و درازی قالب هایشان داشتند ، اما تاثیر به سزایی در  شروع نسل جدیدی از مجسمه سازی گذاشتند . در طول قرن دوازدهم و سیزدهم رفته رفته  در مجسمه سازی گرایش به ساده و طبیعی تر جلوه دادن آثار بوجود آمد ، این رویه در مجسمه های تزئینی کلیسای جامع ریمز (1240 م ) به اوج خود می رسد .  این پیکره ها در حالیکه همچنان عظمت و شکوه گذشتگان را در خود داشتند ، دارای چهره ها و پیکرهایی متمایز بوده و به علاوه  دارای وضعیت هایی طبیعی بودند و توازنی کلاسیک را نمایش می دادند که یادآور توجه و آگاهی هنرمندان روم باستان به جزئیات اندام پیکره های شان بود .

پیکره های غول پیکری که به تعداد زیاد در نمای خارجی و طاقچه های کلیساهای جامع به چشم می خورند ، نقش زیاد و تاثیر گذاری در دوره ی اوج و  اواخر گوتیک بر عهده داشتند . رفته رفته عقاید هنرمندان فرانسوی در کل اروپا منتشر شد . در آلمان از سال 1225 میلادی و ساخته شدن کلیسای جامع بمبرگ ، به بعد تاثیر این سبک را در همه جا می توان مشاهده کرد . این کلیسای جامع در قرن سیزدهم دارای بزرگترین مجموعه ی مجسمه بود  که در سال 1240 با سوار بمبرگ (اولین مجسمه ی سوار بر اسب  در هنر غرب بعد از قرن ششم ) به اوج خود رسید .  در انگلستان مجسمه سازی به خاطر سنت بت شکنی مسیحیان دسته ی سیسترسیَن ، تنها  محدود به گور ها و تزئینات فاقد پیکر می شدند . در ایتالیا  با این که هنوز تاثیرات دوره ی کلاسیک به چشم می خورد ، اما سبک گوتیک مجسمه های منبر کلیساها ، همانند منبر تعمیدگاه پیزا ( 1269) و منبر کلیسای سیِنا را کاملاً تحت تاثیر خود قرار داد. زیبایی با شکوه و تا حدی ساختگی این سبک در مجسمه سازی ، نقاشی و تصویر گری کتاب ها در سراسر اروپای قرن چهاردهم انتشار یافت و به عنوان سبک گوتیک در سراسر جهان شناخته شد . در این زمان گرایشی متفاوت و حتی می توان گفت متضاد با سنت های گوتیک بوجود آمد که واقع گرایی شدید تری را شامل می شد . این گرایش به خوبی در مجسمه های آرامگاه های فرانسوی و همچنین آثار تاثیر گذار کلوز اسلوتر ، یکی از پیشروان هنر مجسمه سازی در اوخر دوره ی گوتیک  مشاهده کرد . اگر چه مجسمه سازی گوتیک در قرن چهاردهم و اوایل قرن پانزدهم در ایتالیا به پیشرفتهای تکنیکی و رنسانس هنر های باستانی منجر شد ، اما تا مدت ها بعد از آن همچنان با شکل و شمایل اصیل خود در نواحی شمالی اروپا  وجود داشت .

 

نقش های الهی

عبارت " نقاشی گوتیک " معمولاً  در ذهن تداعی گر نقاشی کلیساها در قرن های چهاردهم و پانزدهم است ، که دارای مشخصه های روشنی از قبیل پرسپکتیو تخت ، رنگهای روشن ، استفاده از ورقه های نازک طلا  و مهم تر از همه پرداختن به سوژه های مذهبی ( مانند چهره های الهی که هاله ای طلایی دور سر شان دیده می شود ) بود .نقاشی گوتیک سیر تکاملی مشابهی را با مجسمه سازی این سبک طی کرد ؛ از سادگی ، سختی و مذهبی بودن صرف به آثاری رها تر و واقع گرایانه تر . این تغییرات در اوایل قرن چهاردهم یعنی زمانی که استفاده از نقاشی در قاب های تزئینی پشت محراب ها باب شد ،  به اوج خود رسید . این نقاشی ها نشان دهنده ی صحنه ها و شخصیت هایی از عهد جدید و به طور خاص واقعه ی به صلیب کشیده شدن مسیح و مریم مقدس بودند . در این نقاشی ها  تاکید بر  جریان ، خطوط منحنی ، جزئیات ریز و تزئینات خالص به چشم می خورد و رنگ طلایی اغلب به عنوان رنگ پس زمینه در آنها انتخاب می شود . با گذشت زمان ترکیبات  پیچیده تر شدند و نقاشان به جستجوی ابزاری پرداختند تا بتوانند به آثار خود عمق دهند . جستجویی که در نهایت به سلطه ی پرسپکتیو در سالهای اولیه ی ایتالیای دوره ی رنسانس منجر شد . در اواخر قرن چهاردهم و پانزدهم ، سوژه های غیر مذهبی همانند صحنه ی یک شکار ، درونمایه های سلحشورانه و  یا تصاویر تاریخی  به نقاشی های گوتیک راه یافتند . سوژه های مذهبی و عامیانه در تصویر گری نسخه های خطی هم استفاده می شد که یکی از رایج ترین تولیدات هنری دوره ی گوتیک به شمار می رفت و در فرانسه ی قرن چهاردهم به اوج خود رسید . شاید بتوان تصویرهای تقویم  در Très Riches Heures du duc de Berry اثر برادران لیمبرگ را ، که در دادگاه دوک بری کار می کردند ، شیوا ترین بیانیه ی سبک جهانی گوتیک ارزیابی کرد که در عین حال به عنوان معروف ترین تصویرگری کتاب هم شناخته می شوند . 

          

در نیمه ی دوم قرن پانزدهم تصاویر چاپی جایگزین تصویرگری دستی نسخ خطی شدند .در ایتالیا در طول قرن چهاردهم و در اوائل قرن پانزدهم ، نقاشی روی قاب ها و دیوار کلیسا ها به تدریج  به سوی سبک های رنسانس پیش رفت . این در حالی ست که تا پایان قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم همچنان بسیاری از ویژگی های گوتیک  در آثار هنرمندان آلمانی ، فنلاند و نواحی شمالی اروپا حفظ می شد . به طور کلی نقاشی دوران گوتیک را در چهار زمینه ی کلی می توان تقسیم بندی کرد : آبرنگ روی گچ ، نقاشی روی قاب ، تصویر گری کتاب و شیشه های رنگی . نقاشی های آبرنگ روی گچ ( فِرِسکو ) همچون رسمی که از اوایل دوران مسیحیت به جا مانده بود و اصلی ترین ابزار داستانسرایی به روی دیوار کلیسا ها در نواحی جنوبی اروپا به شمار می رفت ، در عصر گوتیک ادامه پیدا کرد . در قرن پانزدهم هنر کار با شیشه های رنگی ، هنر پسندیده و محبوب در شمال اروپا بود . در قرن سیزدهم  نقاشی روی قاب ها در ایتالیا شروع شد و رفته رفته در سراسر اروپا گسترش یافت ، تا جایی که در قرن پانزدهم قالب رایج و جایگزین اکثر فرم های دیگر ، حتی شیشه کاری شد . نقاشی رنگ و روغن روی بوم تا قرنهای پانزدهم و شانزدهم از محبوبیت چندانی در نزد مردم برخوردار نبود و شاید آن را باید نشان  رسمی هنر دوره ی رنسانس  و نه گوتیک بدانیم . 

           

بازگشت به آینده

شاید این ادعا اشتباه نباشد که در طول تاریخ هنر ، گوتیک پر مراجعه ترین و پر بازگشت ترین سبک هنری بوده است . از رومانتی سیسم به بعد در هر دوره ی تاریخی همواره گرایشاتی به این سبک قابل مشاهده است . جنبش احیا ی گوتیک ، که ریشه در گرایشات باستانی دارد ، همزمان و موازی با مکتب مدیوالیسم (گرایش به تفکرات قرون وسطایی ) پا به عرصه ی وجود گذاشت . در اواسط قرن هجدهم ، با اوج گرفتن رومانتی سیسم ، گرایشی دوباره به آثار قرون وسطایی در میان برخی از هنرمندان تاثیر گذار که نگرشی قدرشناسانه نسبت به هنر  ادوار تاریکی داشتند ،  به وجود آمد . این علاقه مندی ها  بیشتر به  معماری کلیساها ، بناهای یادبود و آرامگاه های اشرافی ، شیشه های رنگی  و نسخ خطی مصور گوتیک معطوف می شد . اگر چه سایر رشته هنری این سبک مانند  فلزکاری همچنان زمخت و وحشیانه ارزیابی می شد . در ادبیات قرن هجدهم  انگلستان  جنبش احیای گوتیک و همچنین رومانتی سیسم به پیدایش ژانر ادبی گوتیک انجامید . این گونه ی ادبی با نوول قصر اوترانتو (1764) اثر هورس والپول آغاز شد و در ادامه به آثاری همچون واثک اثر ویلیام توماس بکفورد ، رازهای یودولفو نوشته ی  آن رادکلیف ، راهب اثر ماتیو گرگوری لوییس و همچنین آثار شناخته شده تری همچون فرانکنشتاین مری شلی و دراکولای برام استوکر رسید . در همین دوران در فرانسه اوژن ویولت له دوک  کسی بود که باری دیگر با به کارگیری فاکتورهای گوتیک در آثار معماری خود به احیا این سبک پرداخت . ویولت له دوک در تالیف و نگارش دائرة المعارف قرون وسطی هم همکاری داشت ، که مجموعه ای از دانسته های معاصران وی درباره ی جزئیات معماری آن دوران بود . می توان او را کسی دانست که نسلی از طراحان گوتیک را پرورش داده  و چگونگی استفاده  از مصالح و مواد مدرن، مانند چدن ،  در خلق آثار گوتیک را  مورد بررسی قرار داده است . در آلمان هم کلیساهای جامع  کلن و اولم که حدود 600 سال نیمه ساز باقی مانده بودند ، بالاخره توسط فرزندان خلف این سبک تکمیل شدند. سر در رنگی کلیسای جامع فلورانس هم در همین دوران بود که ساخته شد . در دوره های مختلف قرن نوزدهم و بیستم هم می توان شاهد گرایشات جسته گریخته و بعضاً پایدار رشته های مختلف هنری به  سبک گوتیک بود . در این زمان هنرهای نوینی که پا به عرصه ی وجود نهاده بودند هم  به تجربه گرایی با رنگ و بوی گوتیک پرداختند . روشن ترین مثال در این زمینه ، سینمای اکسپرسیونیست آلمان است که خود پایه و اساس به وجود آمدن گونه های مختلف دیگر سینمایی شد. گوتیک با همه ی زمختی و خشونت ظاهری اش ، سبکی ست که علاوه بر ، برانگیختن حس زیبایی شناسانه ی مخاطب ، او را می ترساند و به فکر وادار می کند . حسی که با خلاقیت و تعمق است . حسی شبیه وقتی که هنگام تماشای هلال نازک ماه ،  در یک شب تاریک زمستانی به انسان دست می دهد . 

 

 -این مقاله چندی پیش در صفحه ی تجسمی روزنامه ی کارگزاران به چاپ رسید -

منابع :

1-       GOTHIC ART AND GERMAN MODERNISM MAX BECKMANN AND “TRANSZENDENTE OBJEKTIVITÄT” by JASMIN KRAKENBERG -DECEMBER 2005 -A Thesis presented to the Faculty of the Graduate School University of Missouri-Columbia

2-       Observation and Image Making in Gothic Art – by Jean A Givens – 2005- University of Connecticut

3-       Gothic Art And Architecture –by Andrew Henry Robert Martindalewww.history-world.org

4-       A HISTORY OF GOTHIC – by Hans B – 1998- http://www.funprox.com

5-       www.wikipedia.org

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط علی منصوری  | 



دیگه راس راستی دارم هیولا می شم . . . یکی تو گوشمه که هی راه میره و عر می زنه و من چیزایی رو می شنوم که واقعاً نمی شنوم و مجبورم به این سیگار لعنتی محکم تر پک بزنم تا تو سیاهی یه راهی واسه خودم پیدا کنم و مراقب باشم رو این همه بچه ی حرومزاده که لخت و کون برهنه رو هم افتادن و جون می کنن پا نذارم و مدام بو بکشم تا ردّ الکل وُ رو هوا بگیرم و توجه نکنم که چیزی که مغز منو تو کاسه ی سرم سوزونده یه خیال نبوده و این صورت تیکه تیکه ی توئه که واقعاً افتاده رو سنگفرش خیابون و داره یه لبخند متلاشی شده رو تحویل من می ده و یه صدای آشنائه که ناقوس کلیسا و جینگ جینگ بطری های ویسکی ِ بار ِ اومالی نیست و زنگ یه چاقوئه که تو گردن تو فرو رفته . . .

 
Through the night, through the night
The wind lashed and it whipped me
When I got home, my lovely creature
She was no longer with me *
 

ماه مث یه سکه می مونه که نصفشو ابرا جویده ن و تف کرده ن تو صورت من و من که هیچ وقت چتری نداشته م  مجبورم انقد صبر کنم تا بارون بوی خون خشک شده ی این سالها رو با خودش به درک فاضلاب واصل کنه  و بعد که آبها از آسیاب میلر افتاد ،  با خون آشام ها و گرگ نما ها و شاهزاده خانوم های حشری ای که شبا برای تجربه های جدید از قصر می زنن بیرون ،  می زنم به خیابون و دنبال نشونه ای می گردم که نمی دونم قرار چیو نشون من بده و به کجا بکشونتم ، اما هر چی پیش می رم به جایی نمی رسم و انگار اصلاً قرار هم نبوده که به جایی برسم  و زیر  این ماه که حالا  شده  مث تفی که تو انداختی تو صورتم ، رو زمینی که دیگه مطمئن نیستم زیر پام باشه سرگردون ام . . .  دستام  از کِی خونی شد ه ن  ؟ 

 

- یه بار دیگه بگو . . .

- خودم دیدمش ، رو شکم افتاده بود زمین 

- چی ؟

- انگار گردنشو بریده بودن . . .

- چی ؟

-  تو می شناختیش . . . نه ؟

- . . .




* Nick Cave - Lovely Creature
 

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:13  توسط علی منصوری  | 

این نوشته بیشتر از آن که بخواهد یادداشتی سادیستی برای آزار خوانندگان اش باشد ، شاید نشان دهنده ی  علاقه ی شخصی من به لندن  تیره و مه گرفته ی  عصر ویکتوریایی  ،  و ترس و وحشتی ست که ظاهراً  این روز ها به خاطر کمبود هیجان در زندگی روزمره مدام به دنبالش هستم . . . در اینجا از همه ی دوستانی که احساس خوبی نسبت به خواندن یک نوشته ی  بی پرده درباره ی جنایت های وحشیانه ی یک  روانی  ندارند ، خواهش می کنم این یادداشت را نخوانند .

                                            

ناحیه ی فقیر نشین  وایتچپل  لندن ،  در نیمه ی دوم سال 1888 شاهد یک سری  قتل زنجیره ای بود که بعد ها به عنوان نخستین نوع از این جنایت شهرتی جهانی پیدا کرد .   قربانیان زنانی بودند که از راه خود فروشی امرار معاش می کردند  و شاید به همین دلیل است که درباره ی تعداد و نام های آنان روایت های مختلفی وجود دارد.

جک سلاّخ  ، نام مستعاری ست که به قاتل ( یا قاتلین ) این جنایت ها داده شده بود  و بر گرفته از نامه ی شخصی به دفتر یک روزنامه بود که ادعا می کرد قاتل است ؛ اما هیچگاه به دام نیفتاد . تقریبا ًٌ همه ی  قتل های سلاّخ در مکانهای عمومی روی داده بود و گلوی قربانیان  بعد از تکه تکه شدن بریده  می شد . برخی معتقدند که  احتمالاً قاتل  ، برای جلوگیری از سر و صداهای احتمالی  ، قربانیان خود را ابتدا خفه می کرده است . این احتمال با مقدار کم خونی که در محل جنایت ها مشاهده می شد ، قوت می گیرد .  برداشتن اعضای درونی بعضی از قربانیان ،  این احتمال را به وجود می آورد که قاتل به دانش آناتومی و یا  جراحی آگاه بوده است .

 

جنایت ها :

                               

نکته ای که باید مورد توجه قرار بگیرد این است که " قتل های سلاّخ " و " قتل های  وایتچپل  با هم یکی نیستند . اگرچه بسیاری از قربانیان وایتچپل مشخصه ی  جنایت های جک سلاخ را داشتند ، اما ظاهرا ً در آن دوره ی زمانی [ با استفاده از وحشت به وجود آمده ]  قتل های دیگری نیز در این ناحیه صورت گرفته است . برای باز سازی بهتر صحنه ی جنایت  ،  اجازه بدهید مشخصات  یازده قربانی جنایت های وایتچپل ( که مربوط به مورد جک سلاّخ می شوند ) را در اینجا بیاورم :

تاریخ

قربانی

محل کشف جسد

سه شنبه ، 3 آوریل 1888

ِاما الیزابت اسمیت

خیابان آزبورن ، وایتچپل ،

سه شنبه ، 7 آگوست 1888

مارتا تاربام

عمارت جرج یارد ، جرج یارد وایتچپل

جمعه ، 31 آگوست 1888

ماری آن نیکولز

محله ی باک ، وایتچپل

شنبه ، 8 سپتامبر 1888

آنی چاپمن

حیاط  پشتی خانه ی شماره 29 در خیابان هنبری ،اسپایتافیلدز

یکشنبه ، 30 سپتامبر 1888

الیزابت استراید

خیابان برنر

یکشنبه ، 30 سپتامبر 1888

کاترین ادوز

میدان مایتر ، آلدگیت ، لندن

جمعه 9 نوامبر 1888

مری جین کلی

حیاط خانه ی شماره ی 13 خیابان میلر

پنجشنبه ، 20 سپتامبر 1888

رز میلت

خیابان پوپلار ، حیاط خانه ی کلارک ها

چهارشنبه 17 جولای 1889

آلیس مک کنزی

کوچه ی کسل ، وایتچپل

سه شنبه 10 سپتامبر 1889

جسد ناشناس یک زن

زیر پل راه آهن خیابان پینچین، وایتچپل

جمعه 13 فوریه 1891

فرانسیس کول

زیر پل را آهن باغ های سوالو ، وایتچپل

 

اجساد نیکولز ، چاپمن ، استراید ، ادوز ، کلی ، مک کنزی و کولز با گلویی بریده پیدا شد ؛ در همگی موارد به جز مورد استراید و میلت  قطع عضو شکمی دیده می شد. در مورد چاپمن ، زهدان و کلیه ی چپ  نیز توسط قاتل برداشته شده بود و در مورد مری جین کلی شاهدین اذعان داشتند که قلب مقتول از سینه در آمده بود . برخی از شایعات مبتنی بر این بود که قاتل بعد از قتل اقدام به خوردن برخی از اعضای مقتولین می کرده .

واحد جنایی ناحیه ی وایتچپل تحت فرماندهی بازرس ادموند رید به تنهایی از پس بررسی این جنایت ها بر نمی آمد . به همین دلیل بعد از قتل ماری آن نیکولز  ، از دفتر مرکزی اسکاتلندیارد تیمی متشکل از بازرسان فردریک جورج ابرلاین ، هنری مور ، والتر اندروز و گروهی از افسران تابع برای کشف سرنخهای این جنایت به   رید و افرادش  پیوستند . بعد از قتل ادوز ، پلیس شهر نیز تحت فرماندهی جیمز مک ویلیام برای شکار قاتل به این تیم اضافه شدند .  

معمای هیچکدام از این قتل ها  حل نشد و هرگز کسی مجرم شناخته نشد . بنابر این نمی توان با یقین اعلام کرد که قتل ها کار  یک قاتل مشخص بوده است .

  

                      

ادامه دارد . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 2:20  توسط علی منصوری  | 

بهتره که آدم عاشق باشه یا معشوق ؟ اگه کلسترول تون بالای 600  باشه که هیچکدوم . البته منظور من یه عشق رومانتیکِ - - عشق بین مرد و زن ، و نه عشق مادر و فرزند ، یا عشق یه پسر بچه به توله سگ اش و یا عشق دوتا سر پیشخدمت .  

چیز عجیب اینه که هر وقت یکی عاشق می شه دلش می خواد بزنه زیر آواز . به هر قیمتی که شده باید با  این حس مقابله کرد و حتی مراقب بود که جنس مذکر ، که حالا داره توی تب می سوزه ،  توی حرفهاش هم شعرای یه آهنگ رو نیاره .

 معشوق بودن اساساً با مورد احترام و تحسین واقع شدن فرق داره ، چون که یه آدم می تونه کلی دور باشه و مورد احترام و تحسین قرار بگیره ولی برای این که یکی رو بشه راس راستی دوست داشت ، شرط اول اینه که باهاش توی یه اتاق باشی و پشت پرده ها دولاّ شده باشی .

برای اینکه آدم بتونه یه عاشق درست و حسابی باشه باید در عین قوی بودن  خیلی هم لطیف و احساساتی باشه . چقدر قوی ؟ به نظرم باید بتونه یه وزنه ی پنجاه پوندی رو بلند کنه .  اینم یادتون باشه که  برای عاشق و معشوق همیشه قشنگ ترین چیزا قابل دیدنه ، اگرچه دختره به چشم  یه غریبه ممکنه با یه پرس ماهی آزاد فرقی نداشته باشه .

 قدیمیا گفته ن تو مو می بینی و من پیچش مو . حالا اگه یه نفر چشم اش ضعیف باشه چی ؟ خب می تونه از بغل دستی ش بپرسه که کدوم یکی از دخترا خوشگل تره . ( البته در واقع خوشگل ترین ها  همیشه حوصله سر بر ترین ها هستن و خب به همین دلیله که بعضیا اصرار می کنن خدایی وجود نداره . ) 

یه کولی دوره گرد یه موقع می خوند : شادی های عشق بیشتر از یه لحظه دووم نمی آره ، ولی درد و رنجهاش هیچوقت تمومی نداره .  البته این آهنگ یه موقعی کولاک کرده بود ولی خب ملودی ش خیلی شبیه آهنگ " من یه سرباز شمالی فوکولی ام بود . "

 


 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 14:1  توسط علی منصوری  | 

مدتی سرگرم تهیه و اجرای یک نمایش بودیم . این که می گم بودیم یعنی یک گروه ده- دوازده نفره که این مدت رو مثل یک خانواده با هم زندگی و تجربه کردیم . این نمایش در چندمین جشنواره ی بانوان که از 15 تا 23 تیر امسال برگزار شد ، روی صحنه رفت و در آخر کاندیدای بهترین کارگردانی ، بازیگری زن و طراحی پوستر و بروشور شد که جایزه ی دو بخش بازیگری زن و طراحی پوستر و بروشور رو از آن خود کرد . عکسهای زیر رو علیرضا کیان پور و محمد علی برقعی  از کار گرفته ن . . .  

 

 

 

 

 

 

                  

 

 

 

 

 

 

مرسی به همه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 20:32  توسط علی منصوری  | 

 


نوشته ی اریک فرگوسن

 

ترجمه ی علی منصوری

 

 

نویسنده ی این نمایشنامه امیدوار است خوانندگانش به این نکته واقف باشند  که او در ژانویه ی 1995 ، یعنی درست سه ماه قبل از بمب گذاری اوکلاهما سیتی این نمایشنامه را نوشته .

                                

 

صحنه خیابانی بیرون کاخ سفید است . دو نگهبان کنار دروازه ای ایستاده اند .از بیرون صحنه صدای  توقف یک اتوموبیل به گوش می رسد . نگهبان اول به طرف آن می رود . او با صدایی که حاکی از خستگی او از تکرار این عمل در طول روز است حرف می زند .

 

 

نگهبان اول : عصر بخیر قربان ، به کاخ سفید خوش آمدید ، چه کمکی می تونم بکنم ؟

 

بمب گذار : ببین یارو ، من اومدم اینجا کاخ سفید رو بفرستم هوا ، بوم ! ( شروع می کند به خندیدن تا اینکه نگهبان اول  خنده اش را قطع می کند )

 

نگهبان اول : خواهش می کنم بفرمایین ( به صحنه بر می گردد در حالیکه بمب گذار او را دنبال می کند )

 

بمب گذار : نه بابا جدی می گم ، تو ماشین ام یه بمب دارم .

 

نگهبان دوم : می دونین آقا ما روزی چند بار این داستانو می شنویم ؟ همه ی بدبخت بیچاره های مملکت خیال می کنن چون بقیه دارن به کاخ سفید شلیک می کنن یا با  هواپیماها بهش می کوبن ، اونام می تونن این کارو بکنن . حالا شما هم که  اصولا ً هیچ بمبی تو ماشینت نداری، پس  ما هم به خودمون زحمت دستگیر کردنت رو نمی دیم و ماشین ات رو نمی گردیم و غیره و غیره ، پس حالا لطفا ً بزن به چاک .

 

بمب گذار : ای بابا ، نمی تونین این کارو بکنین ، آخه منم برا خودم  حقوقی دارم .

 

نگهبان دوم : (با بی حوصلگی ناشی از تکرار ) تو راستکی می خوای تو کاخ سفید بمب بذاری ؟

 

بمب گذار : آره دیگه بابا !

 نگهبان دوم : خیله خب . فکر کنم بتونیم اسمتو تو لیست ثبت کنیم .

 

بمب گذار : لیست ؟

 

نگهبان دوم : (&