علی منصوری
ریشه ها
بنا کردن برجی که بشریت بتواند خشم و دیوانگی ، اندوه ، امیدواری و شادی های کور اش را از فراز آن فریاد بکشد. . . کلیسایی نو . . . شاید این عصر بتواند یاری ام کند . . .
مکس بکمن ، ایمان خلاقانه ،1918
واژه ی گوتیک نخستین بار توسط جورجیو واساری نقاش و اومانیست ایتالیایی دوره ی رنسانس در قرن شانزدهم مورد استفاده قرار گرفت . او این واژه را به آثاری اطلاق می کرد که از دیدگاه اش نه تنها رنگ و بویی از زیبایی و متانت کلاسیک نبرده بودند ، بلکه نوعی وحشیگری و بربریت در آنها به چشم می خورد . شاید استفاده ی واساری از این واژه به این دلیل بود که این آثار به شدت با همتایان معاصر ایتالیایی خود در تضاد بودند . در سال 1910 ویلهلم وورینگر در کتاب" قالب در هنر گوتیک" ، هنر گوتیک را سبکی در تضاد با ارزش های هنر قرون وسطایی و کلاسیک بر شمرد . به هر حال آنچه که مسلم است این نکته است که گوتیک سبکی ست که حیات خود را وامدار شیوه ی تفکرات فلسفی-مذهبی قرون وسطایی است . شاید درست باشد که نخستین بارقه های پیدایش این سبک را در رابطه ی راهب فرانسوی ، شوگر با دیونیسوس تئولوژیست اهل شام ( که تلاشهایی در زمینه ی یکپارچه کردن خرد نو افلاطونی و مسیحیت کرده بود ) جستجو کرد . شوگر به تفسیر و شرح نظریه ای می پراخت که در آن خدا به عنوان نوری ماورایی معرفی می شد که هر ماده و موجود فنا پذیری را به سوی روحانیت و جاودانگی رهنمون می سازد . این نظریه را می توان در فرمان او برای ساخت محراب جدید کلیسای سنت دنیس ( نام مسیحی دیونیسوس ) در سال 1140 میلادی مشاهده کرد که به عنوان اولین مانیفست معماری گوتیک شناخته می شود .
طراحی و معماری کلیساهای جامع گوتیک به نمادگرایی مسیحیت مربوط است . ستون و پایه ها نشان دهنده ی حواریون و پیامبرانی ست که تکیه گاه و نگه دارنده ی دگما ها و عقاید دین مسیحیت هستند. عیسی مسیح ، سنگ سر طاق است و یک دیوار را به دیگری متصل می کند . با توجه به گفته ی ویلهلم وورینگر ، در این کلیساها تاکید بر کمال و همگونی بوسیله ی ماهیت زادیی از سنگ در جهت بیانی ناب و معنوی صورت می گرفته است : " بدیهی ست که سنگ در اینجا از وزن مادی و ماهوی خود رها شده ، و تنها وسیله ای برای بیانی غیر مادی و معنوی ست " . ماهیت زدایی از سنگ، در معماری کلیساهای جامع به معنوی کردن و معنا بخشیدن به ماده می انجامد . وورینگر هنر گوتیک را فراتر از هنر یونان باستان ارزیابی می کند . به این دلیل که به نظر او هنر یونان باستان احساس خود را با ابزار هایی مادی ابراز می کند و در مقابل هنر گوتیک ، به قالبی فراتر از ماده دست می یابد . در عصر گوتیک و رنسانس ، خود آگاهی خلاقانه و درک فردی هنرمند نقش اصلی را ایفا می کرد . نقش تصویر و دریافت آن بسته به نقش فعال بیننده در راستای فراخواندن احساسات و آگاهی های انسانی بود .

تغییر مکتب از گوتیک به رمانتی سیسم ، جزئی بود و به اندازه ی تغییر از سبک رومنسک به گوتیک شایان و چشمگیر نبود . در هنر های تصویری ، تغییر عظیم گذر از نمادگرایی و رسیدن به واقع گرایی نبود ، بلکه رسیدن از یک نوع واقع گرایی به نوعی دیگر از آن بود . در طول گذار از سبک رومنسک و رسیدن به گوتیک ، هیچ نقد هنری که به ارزیابی هنر بپردازد و کهنه را از نو و خوب را از بد تمیز دهد ، ظاهر نشد . توسعه ی نقد هنری بخشی از دستاوردهای رنسانس بود ، که مشخصا ً به نظریه های دفاعی از هنر کلاسیک مربوط می شد. این بدان معنا ست که هنر گوتیک از نظر فکری در وضعیتی بی دفاع قرار گرفت . همه ی ستایش ها نصیب هنر باستان شد و بیشتر لعن و نفرین ها سهم هنری که موخرتر بود . شاید به درستی بتوان ادعا کرد که این به دلیل نبود یک پشتوانه ی نقد هنری ست که هنر گوتیک همچنان ناشناخته و مبهم به نظر می آید .

قدیسان سنگی
حیات مجسمه سازی گوتیک به طور جدی و دو قلو واری با معماری این سبک در هم تنیده است، تا جایی که مکان و زمان تولد هر دوی آن ها را می توان کلیسای سنت دنیس دانست . شاید این به این دلیل باشد که در ابتدای امر مجسمه ها تنها وسیله ای برای تزئین نمای بیرونی کلیساهای جامع و سایر مکان های مذهبی به شمار می رفتند . اولین مجسمه های گوتیک را پیکره ی سنگی قدیسان و خانواده های مقدس تشکیل می دادند که به منظور پیراستن راهرو ها و یا ورودی کلیساهای جامع در فرانسه ساخته شده بودند . چیزی که بر ما پوشیده نیست دانستن این نکته است که تا قبل از رواج یافتن سبک گوتیک ، مجسمه ای در فرانسه ی آن روز ساخته نمی شد و قطعاً ریشه ی اولین پیکره تراشی را در بورگاندی و در کلیسای جامع شاترس( 55-1145 م ) باید جستجو کرد . اگر چه مجسمه های ورودی سلطنتی کلیسای جامع شاترس ، تنها تغییر اندکی نسبت به اخلاف رومنسک خود در سفتی ، صافی و درازی قالب هایشان داشتند ، اما تاثیر به سزایی در شروع نسل جدیدی از مجسمه سازی گذاشتند . در طول قرن دوازدهم و سیزدهم رفته رفته در مجسمه سازی گرایش به ساده و طبیعی تر جلوه دادن آثار بوجود آمد ، این رویه در مجسمه های تزئینی کلیسای جامع ریمز (1240 م ) به اوج خود می رسد . این پیکره ها در حالیکه همچنان عظمت و شکوه گذشتگان را در خود داشتند ، دارای چهره ها و پیکرهایی متمایز بوده و به علاوه دارای وضعیت هایی طبیعی بودند و توازنی کلاسیک را نمایش می دادند که یادآور توجه و آگاهی هنرمندان روم باستان به جزئیات اندام پیکره های شان بود .
پیکره های غول پیکری که به تعداد زیاد در نمای خارجی و طاقچه های کلیساهای جامع به چشم می خورند ، نقش زیاد و تاثیر گذاری در دوره ی اوج و اواخر گوتیک بر عهده داشتند . رفته رفته عقاید هنرمندان فرانسوی در کل اروپا منتشر شد . در آلمان از سال 1225 میلادی و ساخته شدن کلیسای جامع بمبرگ ، به بعد تاثیر این سبک را در همه جا می توان مشاهده کرد . این کلیسای جامع در قرن سیزدهم دارای بزرگترین مجموعه ی مجسمه بود که در سال 1240 با سوار بمبرگ (اولین مجسمه ی سوار بر اسب در هنر غرب بعد از قرن ششم ) به اوج خود رسید . در انگلستان مجسمه سازی به خاطر سنت بت شکنی مسیحیان دسته ی سیسترسیَن ، تنها محدود به گور ها و تزئینات فاقد پیکر می شدند . در ایتالیا با این که هنوز تاثیرات دوره ی کلاسیک به چشم می خورد ، اما سبک گوتیک مجسمه های منبر کلیساها ، همانند منبر تعمیدگاه پیزا ( 1269) و منبر کلیسای سیِنا را کاملاً تحت تاثیر خود قرار داد. زیبایی با شکوه و تا حدی ساختگی این سبک در مجسمه سازی ، نقاشی و تصویر گری کتاب ها در سراسر اروپای قرن چهاردهم انتشار یافت و به عنوان سبک گوتیک در سراسر جهان شناخته شد . در این زمان گرایشی متفاوت و حتی می توان گفت متضاد با سنت های گوتیک بوجود آمد که واقع گرایی شدید تری را شامل می شد . این گرایش به خوبی در مجسمه های آرامگاه های فرانسوی و همچنین آثار تاثیر گذار کلوز اسلوتر ، یکی از پیشروان هنر مجسمه سازی در اوخر دوره ی گوتیک مشاهده کرد . اگر چه مجسمه سازی گوتیک در قرن چهاردهم و اوایل قرن پانزدهم در ایتالیا به پیشرفتهای تکنیکی و رنسانس هنر های باستانی منجر شد ، اما تا مدت ها بعد از آن همچنان با شکل و شمایل اصیل خود در نواحی شمالی اروپا وجود داشت .

نقش های الهی
عبارت " نقاشی گوتیک " معمولاً در ذهن تداعی گر نقاشی کلیساها در قرن های چهاردهم و پانزدهم است ، که دارای مشخصه های روشنی از قبیل پرسپکتیو تخت ، رنگهای روشن ، استفاده از ورقه های نازک طلا و مهم تر از همه پرداختن به سوژه های مذهبی ( مانند چهره های الهی که هاله ای طلایی دور سر شان دیده می شود ) بود .نقاشی گوتیک سیر تکاملی مشابهی را با مجسمه سازی این سبک طی کرد ؛ از سادگی ، سختی و مذهبی بودن صرف به آثاری رها تر و واقع گرایانه تر . این تغییرات در اوایل قرن چهاردهم یعنی زمانی که استفاده از نقاشی در قاب های تزئینی پشت محراب ها باب شد ، به اوج خود رسید . این نقاشی ها نشان دهنده ی صحنه ها و شخصیت هایی از عهد جدید و به طور خاص واقعه ی به صلیب کشیده شدن مسیح و مریم مقدس بودند . در این نقاشی ها تاکید بر جریان ، خطوط منحنی ، جزئیات ریز و تزئینات خالص به چشم می خورد و رنگ طلایی اغلب به عنوان رنگ پس زمینه در آنها انتخاب می شود . با گذشت زمان ترکیبات پیچیده تر شدند و نقاشان به جستجوی ابزاری پرداختند تا بتوانند به آثار خود عمق دهند . جستجویی که در نهایت به سلطه ی پرسپکتیو در سالهای اولیه ی ایتالیای دوره ی رنسانس منجر شد . در اواخر قرن چهاردهم و پانزدهم ، سوژه های غیر مذهبی همانند صحنه ی یک شکار ، درونمایه های سلحشورانه و یا تصاویر تاریخی به نقاشی های گوتیک راه یافتند . سوژه های مذهبی و عامیانه در تصویر گری نسخه های خطی هم استفاده می شد که یکی از رایج ترین تولیدات هنری دوره ی گوتیک به شمار می رفت و در فرانسه ی قرن چهاردهم به اوج خود رسید . شاید بتوان تصویرهای تقویم در Très Riches Heures du duc de Berry اثر برادران لیمبرگ را ، که در دادگاه دوک بری کار می کردند ، شیوا ترین بیانیه ی سبک جهانی گوتیک ارزیابی کرد که در عین حال به عنوان معروف ترین تصویرگری کتاب هم شناخته می شوند .

در نیمه ی دوم قرن پانزدهم تصاویر چاپی جایگزین تصویرگری دستی نسخ خطی شدند .در ایتالیا در طول قرن چهاردهم و در اوائل قرن پانزدهم ، نقاشی روی قاب ها و دیوار کلیسا ها به تدریج به سوی سبک های رنسانس پیش رفت . این در حالی ست که تا پایان قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم همچنان بسیاری از ویژگی های گوتیک در آثار هنرمندان آلمانی ، فنلاند و نواحی شمالی اروپا حفظ می شد . به طور کلی نقاشی دوران گوتیک را در چهار زمینه ی کلی می توان تقسیم بندی کرد : آبرنگ روی گچ ، نقاشی روی قاب ، تصویر گری کتاب و شیشه های رنگی . نقاشی های آبرنگ روی گچ ( فِرِسکو ) همچون رسمی که از اوایل دوران مسیحیت به جا مانده بود و اصلی ترین ابزار داستانسرایی به روی دیوار کلیسا ها در نواحی جنوبی اروپا به شمار می رفت ، در عصر گوتیک ادامه پیدا کرد . در قرن پانزدهم هنر کار با شیشه های رنگی ، هنر پسندیده و محبوب در شمال اروپا بود . در قرن سیزدهم نقاشی روی قاب ها در ایتالیا شروع شد و رفته رفته در سراسر اروپا گسترش یافت ، تا جایی که در قرن پانزدهم قالب رایج و جایگزین اکثر فرم های دیگر ، حتی شیشه کاری شد . نقاشی رنگ و روغن روی بوم تا قرنهای پانزدهم و شانزدهم از محبوبیت چندانی در نزد مردم برخوردار نبود و شاید آن را باید نشان رسمی هنر دوره ی رنسانس و نه گوتیک بدانیم .
بازگشت به آینده
شاید این ادعا اشتباه نباشد که در طول تاریخ هنر ، گوتیک پر مراجعه ترین و پر بازگشت ترین سبک هنری بوده است . از رومانتی سیسم به بعد در هر دوره ی تاریخی همواره گرایشاتی به این سبک قابل مشاهده است . جنبش احیا ی گوتیک ، که ریشه در گرایشات باستانی دارد ، همزمان و موازی با مکتب مدیوالیسم (گرایش به تفکرات قرون وسطایی ) پا به عرصه ی وجود گذاشت . در اواسط قرن هجدهم ، با اوج گرفتن رومانتی سیسم ، گرایشی دوباره به آثار قرون وسطایی در میان برخی از هنرمندان تاثیر گذار که نگرشی قدرشناسانه نسبت به هنر ادوار تاریکی داشتند ، به وجود آمد . این علاقه مندی ها بیشتر به معماری کلیساها ، بناهای یادبود و آرامگاه های اشرافی ، شیشه های رنگی و نسخ خطی مصور گوتیک معطوف می شد . اگر چه سایر رشته هنری این سبک مانند فلزکاری همچنان زمخت و وحشیانه ارزیابی می شد . در ادبیات قرن هجدهم انگلستان جنبش احیای گوتیک و همچنین رومانتی سیسم به پیدایش ژانر ادبی گوتیک انجامید . این گونه ی ادبی با نوول قصر اوترانتو (1764) اثر هورس والپول آغاز شد و در ادامه به آثاری همچون واثک اثر ویلیام توماس بکفورد ، رازهای یودولفو نوشته ی آن رادکلیف ، راهب اثر ماتیو گرگوری لوییس و همچنین آثار شناخته شده تری همچون فرانکنشتاین مری شلی و دراکولای برام استوکر رسید . در همین دوران در فرانسه اوژن ویولت له دوک کسی بود که باری دیگر با به کارگیری فاکتورهای گوتیک در آثار معماری خود به احیا این سبک پرداخت . ویولت له دوک در تالیف و نگارش دائرة المعارف قرون وسطی هم همکاری داشت ، که مجموعه ای از دانسته های معاصران وی درباره ی جزئیات معماری آن دوران بود . می توان او را کسی دانست که نسلی از طراحان گوتیک را پرورش داده و چگونگی استفاده از مصالح و مواد مدرن، مانند چدن ، در خلق آثار گوتیک را مورد بررسی قرار داده است . در آلمان هم کلیساهای جامع کلن و اولم که حدود 600 سال نیمه ساز باقی مانده بودند ، بالاخره توسط فرزندان خلف این سبک تکمیل شدند. سر در رنگی کلیسای جامع فلورانس هم در همین دوران بود که ساخته شد . در دوره های مختلف قرن نوزدهم و بیستم هم می توان شاهد گرایشات جسته گریخته و بعضاً پایدار رشته های مختلف هنری به سبک گوتیک بود . در این زمان هنرهای نوینی که پا به عرصه ی وجود نهاده بودند هم به تجربه گرایی با رنگ و بوی گوتیک پرداختند . روشن ترین مثال در این زمینه ، سینمای اکسپرسیونیست آلمان است که خود پایه و اساس به وجود آمدن گونه های مختلف دیگر سینمایی شد. گوتیک با همه ی زمختی و خشونت ظاهری اش ، سبکی ست که علاوه بر ، برانگیختن حس زیبایی شناسانه ی مخاطب ، او را می ترساند و به فکر وادار می کند . حسی که با خلاقیت و تعمق است . حسی شبیه وقتی که هنگام تماشای هلال نازک ماه ، در یک شب تاریک زمستانی به انسان دست می دهد .
منابع :
1- GOTHIC ART AND GERMAN MODERNISM MAX BECKMANN AND “TRANSZENDENTE OBJEKTIVITÄT” by JASMIN KRAKENBERG -DECEMBER 2005 -A Thesis presented to the Faculty of the Graduate School University of Missouri-Columbia
2- Observation and Image Making in Gothic Art – by Jean A Givens – 2005-
3- Gothic Art And Architecture –by Andrew Henry Robert Martindale – www.history-world.org
4- A HISTORY OF GOTHIC – by Hans B – 1998- http://www.funprox.com
دیگه راس راستی دارم
هیولا می شم . . . یکی تو گوشمه که هی راه
میره و عر می زنه و من چیزایی رو می شنوم که واقعاً نمی شنوم و مجبورم به این
سیگار لعنتی محکم تر پک بزنم تا تو سیاهی یه راهی واسه خودم پیدا کنم و مراقب
باشم رو این همه بچه ی حرومزاده که لخت و کون برهنه رو هم افتادن و جون می کنن
پا نذارم و مدام بو بکشم تا ردّ
الکل وُ رو هوا بگیرم و توجه نکنم
که چیزی که مغز منو تو کاسه ی سرم سوزونده یه خیال
نبوده و این صورت تیکه تیکه ی توئه
که واقعاً افتاده رو سنگفرش خیابون و داره یه لبخند متلاشی شده رو تحویل من می ده و یه صدای آشنائه
که ناقوس کلیسا و جینگ جینگ بطری های
ویسکی ِ بار ِ اومالی نیست و زنگ یه
چاقوئه که تو گردن تو فرو رفته . . .
Through the
night, through the night
The wind lashed and it whipped me
When I got home, my lovely creature
She was no longer with me *
ماه مث یه سکه می مونه که نصفشو ابرا
جویده ن و تف کرده ن تو صورت من و من که
هیچ وقت چتری نداشته م مجبورم انقد صبر کنم تا بارون بوی خون خشک شده ی این سالها رو با خودش به درک فاضلاب
واصل کنه و بعد که آبها از آسیاب میلر
افتاد ، با خون آشام ها و گرگ نما ها و شاهزاده خانوم
های حشری ای که شبا برای تجربه های جدید از قصر می زنن بیرون ، می زنم به خیابون و دنبال نشونه ای می گردم که نمی دونم قرار چیو
نشون من بده و به کجا بکشونتم ، اما هر چی پیش می رم به جایی نمی رسم و انگار اصلاً
قرار هم نبوده که به جایی برسم و زیر این ماه که حالا شده مث
تفی که تو انداختی تو صورتم ، رو زمینی که دیگه مطمئن نیستم زیر پام باشه سرگردون
ام . . . دستام از کِی خونی شد ه ن ؟

- یه بار دیگه بگو . . .
- خودم دیدمش ، رو شکم افتاده بود زمین
- چی ؟
- انگار گردنشو
بریده بودن . . .
- چی ؟
- تو
می شناختیش . . . نه ؟
- . . .
* Nick Cave - Lovely Creature
این نوشته بیشتر از آن که بخواهد یادداشتی سادیستی برای آزار خوانندگان اش باشد ، شاید نشان دهنده ی علاقه ی شخصی من به لندن تیره و مه گرفته ی عصر ویکتوریایی ، و ترس و وحشتی ست که ظاهراً این روز ها به خاطر کمبود هیجان در زندگی روزمره مدام به دنبالش هستم . . . در اینجا از همه ی دوستانی که احساس خوبی نسبت به خواندن یک نوشته ی بی پرده درباره ی جنایت های وحشیانه ی یک روانی ندارند ، خواهش می کنم این یادداشت را نخوانند .

ناحیه ی فقیر نشین وایتچپل لندن ، در نیمه ی دوم سال 1888 شاهد یک سری قتل زنجیره ای بود که بعد ها به عنوان نخستین نوع از این جنایت شهرتی جهانی پیدا کرد . قربانیان زنانی بودند که از راه خود فروشی امرار معاش می کردند و شاید به همین دلیل است که درباره ی تعداد و نام های آنان روایت های مختلفی وجود دارد.
جک سلاّخ ، نام مستعاری ست که به قاتل ( یا قاتلین ) این جنایت ها داده شده بود و بر گرفته از نامه ی شخصی به دفتر یک روزنامه بود که ادعا می کرد قاتل است ؛ اما هیچگاه به دام نیفتاد . تقریبا ًٌ همه ی قتل های سلاّخ در مکانهای عمومی روی داده بود و گلوی قربانیان بعد از تکه تکه شدن بریده می شد . برخی معتقدند که احتمالاً قاتل ، برای جلوگیری از سر و صداهای احتمالی ، قربانیان خود را ابتدا خفه می کرده است . این احتمال با مقدار کم خونی که در محل جنایت ها مشاهده می شد ، قوت می گیرد . برداشتن اعضای درونی بعضی از قربانیان ، این احتمال را به وجود می آورد که قاتل به دانش آناتومی و یا جراحی آگاه بوده است .
جنایت ها :

نکته ای که باید مورد توجه قرار بگیرد این است که " قتل های سلاّخ " و " قتل های وایتچپل با هم یکی نیستند . اگرچه بسیاری از قربانیان وایتچپل مشخصه ی جنایت های جک سلاخ را داشتند ، اما ظاهرا ً در آن دوره ی زمانی [ با استفاده از وحشت به وجود آمده ] قتل های دیگری نیز در این ناحیه صورت گرفته است . برای باز سازی بهتر صحنه ی جنایت ، اجازه بدهید مشخصات یازده قربانی جنایت های وایتچپل ( که مربوط به مورد جک سلاّخ می شوند ) را در اینجا بیاورم :
|
تاریخ |
قربانی |
محل کشف جسد |
|
سه شنبه ، 3 آوریل 1888 |
ِاما الیزابت اسمیت |
خیابان آزبورن ، وایتچپل ، |
|
سه شنبه ، 7 آگوست 1888 |
مارتا تاربام |
عمارت جرج یارد ، جرج یارد وایتچپل |
|
جمعه ، 31 آگوست 1888 |
ماری آن نیکولز |
محله ی باک ، وایتچپل |
|
شنبه ، 8 سپتامبر 1888 |
آنی چاپمن |
حیاط پشتی خانه ی شماره 29 در خیابان هنبری ،اسپایتافیلدز |
|
یکشنبه ، 30 سپتامبر 1888 |
الیزابت استراید |
خیابان برنر |
|
یکشنبه ، 30 سپتامبر 1888 |
کاترین ادوز |
میدان مایتر ، آلدگیت ، لندن |
|
جمعه 9 نوامبر 1888 |
مری جین کلی |
حیاط خانه ی شماره ی 13 خیابان میلر |
|
پنجشنبه ، 20 سپتامبر 1888 |
رز میلت |
خیابان پوپلار ، حیاط خانه ی کلارک ها |
|
چهارشنبه 17 جولای 1889 |
آلیس مک کنزی |
کوچه ی کسل ، وایتچپل |
|
سه شنبه 10 سپتامبر 1889 |
جسد ناشناس یک زن |
زیر پل راه آهن خیابان پینچین، وایتچپل |
|
جمعه 13 فوریه 1891 |
فرانسیس کول |
زیر پل را آهن باغ های سوالو ، وایتچپل |
اجساد نیکولز ، چاپمن ، استراید ، ادوز ، کلی ، مک کنزی و کولز با گلویی بریده پیدا شد ؛ در همگی موارد به جز مورد استراید و میلت قطع عضو شکمی دیده می شد. در مورد چاپمن ، زهدان و کلیه ی چپ نیز توسط قاتل برداشته شده بود و در مورد مری جین کلی شاهدین اذعان داشتند که قلب مقتول از سینه در آمده بود . برخی از شایعات مبتنی بر این بود که قاتل بعد از قتل اقدام به خوردن برخی از اعضای مقتولین می کرده .
واحد جنایی ناحیه ی وایتچپل تحت فرماندهی بازرس ادموند رید به تنهایی از پس بررسی این جنایت ها بر نمی آمد . به همین دلیل بعد از قتل ماری آن نیکولز ، از دفتر مرکزی اسکاتلندیارد تیمی متشکل از بازرسان فردریک جورج ابرلاین ، هنری مور ، والتر اندروز و گروهی از افسران تابع برای کشف سرنخهای این جنایت به رید و افرادش پیوستند . بعد از قتل ادوز ، پلیس شهر نیز تحت فرماندهی جیمز مک ویلیام برای شکار قاتل به این تیم اضافه شدند .
معمای هیچکدام از این قتل ها حل نشد و هرگز کسی مجرم شناخته نشد . بنابر این نمی توان با یقین اعلام کرد که قتل ها کار یک قاتل مشخص بوده است .


بهتره که آدم عاشق باشه یا معشوق ؟ اگه کلسترول تون بالای 600 باشه که هیچکدوم . البته منظور من یه عشق رومانتیکِ - - عشق بین مرد و زن ، و نه عشق مادر و فرزند ، یا عشق یه پسر بچه به توله سگ اش و یا عشق دوتا سر پیشخدمت .
چیز عجیب اینه که هر وقت یکی عاشق می شه دلش می خواد بزنه زیر آواز . به هر قیمتی که شده باید با این حس مقابله کرد و حتی مراقب بود که جنس مذکر ، که حالا داره توی تب می سوزه ، توی حرفهاش هم شعرای یه آهنگ رو نیاره .
معشوق بودن اساساً با مورد احترام و تحسین واقع شدن فرق داره ، چون که یه آدم می تونه کلی دور باشه و مورد احترام و تحسین قرار بگیره ولی برای این که یکی رو بشه راس راستی دوست داشت ، شرط اول اینه که باهاش توی یه اتاق باشی و پشت پرده ها دولاّ شده باشی .
برای اینکه آدم بتونه یه عاشق درست و حسابی باشه باید در عین قوی بودن خیلی هم لطیف و احساساتی باشه . چقدر قوی ؟ به نظرم باید بتونه یه وزنه ی پنجاه پوندی رو بلند کنه . اینم یادتون باشه که برای عاشق و معشوق همیشه قشنگ ترین چیزا قابل دیدنه ، اگرچه دختره به چشم یه غریبه ممکنه با یه پرس ماهی آزاد فرقی نداشته باشه .
قدیمیا گفته ن تو مو می بینی و من پیچش مو . حالا اگه یه نفر چشم اش ضعیف باشه چی ؟ خب می تونه از بغل دستی ش بپرسه که کدوم یکی از دخترا خوشگل تره . ( البته در واقع خوشگل ترین ها همیشه حوصله سر بر ترین ها هستن و خب به همین دلیله که بعضیا اصرار می کنن خدایی وجود نداره . )
یه کولی دوره گرد یه موقع می خوند : شادی های عشق بیشتر از یه لحظه دووم نمی آره ، ولی درد و رنجهاش هیچوقت تمومی نداره . البته این آهنگ یه موقعی کولاک کرده بود ولی خب ملودی ش خیلی شبیه آهنگ " من یه سرباز شمالی فوکولی ام بود . "

مدتی سرگرم تهیه و اجرای یک نمایش بودیم . این که می گم بودیم یعنی یک گروه ده- دوازده نفره که این مدت رو مثل یک خانواده با هم زندگی و تجربه کردیم . این نمایش در چندمین جشنواره ی بانوان که از 15 تا 23 تیر امسال برگزار شد ، روی صحنه رفت و در آخر کاندیدای بهترین کارگردانی ، بازیگری زن و طراحی پوستر و بروشور شد که جایزه ی دو بخش بازیگری زن و طراحی پوستر و بروشور رو از آن خود کرد . عکسهای زیر رو علیرضا کیان پور و محمد علی برقعی از کار گرفته ن . . .

نوشته ی اریک فرگوسن
ترجمه ی علی منصوری
نویسنده ی این نمایشنامه امیدوار است خوانندگانش به این نکته واقف باشند که او در ژانویه ی 1995 ، یعنی درست سه ماه قبل از بمب گذاری اوکلاهما سیتی این نمایشنامه را نوشته .
صحنه خیابانی بیرون کاخ سفید است . دو نگهبان کنار دروازه ای ایستاده اند .از بیرون صحنه صدای توقف یک اتوموبیل به گوش می رسد . نگهبان اول به طرف آن می رود . او با صدایی که حاکی از خستگی او از تکرار این عمل در طول روز است حرف می زند .
نگهبان اول : عصر بخیر قربان ، به کاخ سفید خوش آمدید ، چه کمکی می تونم بکنم ؟
بمب گذار : ببین یارو ، من اومدم اینجا کاخ سفید رو بفرستم هوا ، بوم ! ( شروع می کند به خندیدن تا اینکه نگهبان اول خنده اش را قطع می کند )
نگهبان اول : خواهش می کنم بفرمایین ( به صحنه بر می گردد در حالیکه بمب گذار او را دنبال می کند )
بمب گذار : نه بابا جدی می گم ، تو ماشین ام یه بمب دارم .
نگهبان دوم : می دونین آقا ما روزی چند بار این داستانو می شنویم ؟ همه ی بدبخت بیچاره های مملکت خیال می کنن چون بقیه دارن به کاخ سفید شلیک می کنن یا با هواپیماها بهش می کوبن ، اونام می تونن این کارو بکنن . حالا شما هم که اصولا ً هیچ بمبی تو ماشینت نداری، پس ما هم به خودمون زحمت دستگیر کردنت رو نمی دیم و ماشین ات رو نمی گردیم و غیره و غیره ، پس حالا لطفا ً بزن به چاک .
بمب گذار : ای بابا ، نمی تونین این کارو بکنین ، آخه منم برا خودم حقوقی دارم .
نگهبان دوم : (با بی حوصلگی ناشی از تکرار ) تو راستکی می خوای تو کاخ سفید بمب بذاری ؟
بمب گذار : آره دیگه بابا !
نگهبان دوم : خیله خب . فکر کنم بتونیم اسمتو تو لیست ثبت کنیم .
بمب گذار : لیست ؟
نگهبان دوم : (&