نگاهی به داستان­ «ماشین از کار می­افتد»

علی منصوری

 

شاید پیش از این با ادعاهایی مانند این گفته­ی مارتین پوشنر روبه­رو شده باشید که «ادبیات، جهان را به تصرف خود در آورده و دگرگون می­سازد... و رابطه­ی انسان­ها را با مکانی که در آن زندگی می­کنند دستخوش تغییر قرار می­دهد». رابطه­ی تاثیر و تاثر ادبیات و زندگی بشر همواره یکی از آن مسایل غامض مرغ و تخم مرغی­ بوده. آنچه واضح است، این حقیقت است که نه فقط ادبیات از دل زندگی بر آمده و می­آید، بلکه ادبیات نیز در شکل و جهت دادن به حیات و شیوه­ی زیست انسان موثر بوده و هست.

اگر طرفدار ادبیات باشید احتمالا برای­تان پیش آمده که با خواندن یک داستان یا شعر (خصوصا اثری که مدت­ها پیش به رشته­ تحریر درآمده) از قدرت پیشگویی نویسنده­­ای که مدت­ها پیش آن را نگاشته شگفت زده شده باشید. این دقیقا همان اتفاقی بود که حین ترجمه­ی داستانِ «ماشین از کار می­افتد» ای­.ام.­فورستر برای نگارنده افتاد. در این داستان فورستر که اولین بار سال 1928 در لندن منتشر شده، شکلی از زندگی تصویر می­شود که از جهاتی شباهت غریبی به حال انسان­های روزگار ما دارد. انسانی چپیده در سلولی تنگ، به گفته نویسنده شبیه لانه­ی زنبور، که تمام ارتباطات و کارهای روزانه­اش به وسیله­ی یک «ماشین» صورت می­گیرد. بشرِ این داستان در دنیای حفر شده در زیر زمین زندگی می­کند و هیچ علاقه­ای به بیرون آمدن از آن ندارد، زیرا از «زمین قهوه­ای وحشتناک و دریا و ستاره­های توی آسمان» وحشت دارد. اگرچه هیچ رغبتی به ملاقات حضوری در آدم­ها دیده نمی­شود اما مراودات انسانی به طرز سرسام­آوری افزایش پیدا کرده و همه از طریق صفحه­ی مدوری که می­تابد می­توانند با دوستان خود ارتباط برقرار کنند. اگرچه این ماشین نمی­تواند احساسات را انتقال دهد، اما به نظر قهرمان داستان همین قدر برای مقاصد عملی «به اندازه­ی کافی مناسب» است، و راوی داستان در توضیح تلخی اظهار می­کند که: مدتها می­شد دیگر همین که چیزی به اندازه­ی کافی مناسب باشد برای هم­نوعان ما کافی بود. انسان­هایی که در ظاهر در­به­در به دنبال پیدا کردن فکری جدید هستند و همزمان از آن واهمه دارند. وظیفه­ی هر شهروند در این دنیای تخیلی فورستر، که شباهتش با زندگی امروز ما در احاطه­ی اینترنت و شبکه­های اجتماعی­ کاملا واضح است، ایراد خطابه است، چیزی شبیه خطابه­هایی که در شبکه­های اجتماعی ما تعداشان کم نیست. در دنیای این قصه هرکس باید در مورد سوژه­ای سخنرانی کند و طُرفه آن که این سخنرانی­های هر روزه در غیاب افکار و ایده­های نو صورت می­گیرند.  

اما ماشین در داستان فورستر، تنها یک ابزار برای تامین نیاز­های انسان­ نیست. بلکه به مرور حوزه­ی اختیاراتش فراتر رفته و نقشی خدای­گونه پیدا کرده، تا جایی که کتابِ دستورالعمل ماشین، که برای کمک به رفع مشکلات و ایرادهای احتمالی در کارهای ماشین در دسترس شهروندان قرار گرفته، رفته­رفته حکم یک انجیل را برای­شان پیدا کرده و آن­ها در وقت­های محنت و اضطرار با خجالت و شرمندگی آن را در آغوش می­گیرند و ذکر «آه ماشین، آه ماشین» سر می­دهند و هیچ توهین و نقدی را نسبت به معبود خود برنمی­تابند.

ماهیتی که فورستر برای ماشین و کمیته­ی مرکزی حکومت در نظر گرفته، و بعدها در داستان­های آینده­نگرانه­ی دیگری از قبیل دنیای قشنگ نو، 1984، فارنهایت 451،  اطلس ابر و... تکرار می­شود، ماهیتی­ست که سرانجام به دیکتاتوری مطلق ماشین و سرسپردگی شهروندان منجر می­شود. اما در فرمول این داستان نیز، مانند تمامی داستان­های مذکور که به نحوی فرزندان خلف آن به شمار می­آیند، قهرمانی هست که علیه این بیداد قیام می­کند و سعی می­کند از دنیای ماشینیِ زیرِ زمین به روی زمین و دامن طبیعت پناه ببرد- یک موتیف تکرار شونده در اکثر این داستان­ها- و چیزها را به صورت دسته اول تجربه کند و بعد آن­ها را به هم­نوعانش انتقال دهد. اگرچه این کار او باعث محکوم شدن خودش و تصویب قوانین و ممنوعیات­های جدید می­شود: «مراقب ایده­های دسته اول باشید!» با این منطق که با این رویه «نسلی خواهد آمد که فراتر از حقایق و احساسات خواهد بود، نسلی کاملا بی­روح، نسلی چون فرشتگان رها از ننگ هویت»، اما همین منطق است که در نهایت مرگ ماشین و انسان ماشینیِ فورستر را رقم می­زند. هرچند فورستر برخلاف آیندگانش در پایان­بندی تلخ داستانش، آینده­ای فارغ از اشتباه را برای بشری نوید می­دهد که «درسش را گرفته».  

شکی نیست این که ای­.ام.فورستر در آغاز قرن بیستم زندگی می­کرده و تحولات بسیاری که تجربه کرده، او را به نوشتن این اثر آینده­نگرانه سوق داده. اما چیزی که اهمیت مضاعفی به این داستان فورستر می­دهد، علاوه بر بهره­برداری­های بعدی نویسندگانی همچون آلدوس هاکسلی، جرج اورول، ری بردبری، دیوید میچل و...  که در آثار مهم خود از فرمول، زمینه یا مفاهیم آن بهره گرفته­اند، نگاه پیشگویانه­ی آن است که تا بدین­جای کار در مورد انسانِ ماشین­زده درست از آب درآمده. گویا فورستر در آغاز عصر ماشینی شدن انسان، سرنوشت آن را با داستان خود رقم زده است. 


این داستان با ترجمه ی نگارنده و توسط نشر روزگارنو منتشر شده است